عَدَم

پوشیده نیست راز هواداری عدم، پیداست از نفس که چه دارد ضمیر من

عَدَم

پوشیده نیست راز هواداری عدم، پیداست از نفس که چه دارد ضمیر من

عَدَم

از دوردست، نجوایی می‌شنوم، مرا به سوی نیستی می‌خواند. آیا آن ندا تو هستی؟ نه، فکر نمی‌کنم؛ چنین جفایی از تو محال است، اما می‌پذیرم این دعوت را، چرا که «پوشیده نیست راز هواداری عدم»...

ویرانه دل، در حومه بیروت

پنجشنبه, ۲۵ دی ۱۳۹۹، ۰۲:۱۴ ب.ظ

چیزی ندارم بگم، غیر از این‌که فیلم لبنانی «کفرناحوم» رو دیدم و با این‌که انتقاداتی وارده به روایت و ساختار و کارگردانی‌اش، یه حقیقتی رو بیان می‌کرد که اروپایی و ایرانی و اعراب و آمریکایی و... نداره؛ یه حقیقتی که هر لحظه بی‌تفاوت از کنارش رد می‌شیم. قبلاً یکی از دوستان خوب بلاگفایی این حقیقت رو بازگو کرده بود ولی من پیش خودم می‌گفتم که چقدر چرته، ولی الآن فهمیدم که حقیقت محضه. البته که بازی بی‌نظیر زین ‌الرافعی هم خیلی تأثیرگذار بود چون خودش همه شرایط شخصیت اصلی فیلم رو با تمام وجود درک کرده و آرزو می‌کنم که کاش هم ما از این بازیگرها داشتیم... (غیر از نوید محمدزاده و پیمان معادی که واقعاً از دل و جون مایه می‌ذارن برای بازی‌شون)

احتمالاً یه پست معرفی واسه این فیلم بذارم چون توی ایران شاید به خاطر لبنانی بودنش زیاد دیده نشد حتی با این‌که جوایز متعددی برد. تا اون موقع، احتمالاً سه-چهار دفعه دیگه Rewatch کنم فیلم رو و کلی هم بگریم به این حقیقت کثیف و اوضاع و احوال خودمون و جهان... فعلاً که امتحانات پایان‌ترم فرا رسیده و طول می‌کشه. :(

  • Alireza z.i

DM for free book

پنجشنبه, ۲۵ دی ۱۳۹۹، ۰۱:۲۵ ق.ظ

باری، معلمی داشتیم که فیزیک درس می‌داد و خدایش بیامرزد که بس خوش‌اخلاق بود و هر بیست-سی دقیقه درس را متوقف می‌کرد و از کتاب‌چه‌هایی که هیچ‌گاه نفهمیدیم اسم‌شان چیست، برایمان داستان‌هایی پندآموز با صدایی فوق رسا می‌خواند، تا شاید که رستگار شویم. همیشه برای شخص خودم سوال بود که این معلم عزیزمان عجب پولی دارد که در این گرانی کتاب می‌خرد و البته دمش گرم که می‌آید و به عنوان استراحتی کوتاه آن‌ها را برایمان می‌خواند و شکی ندارم که دوسوم افراد حاضر در کلاس هم مانند من چنین سوالی در سینه داشتند؛ روزی، گویا معلم از طریق حس ششم خود یا با پرسش از شاگردی به این ابهام در ذهن ما را پی برده بود و از آن‌جا که شوخ‌طبعی بی‌حد و اندازه‌ای داشت، گویا تصمیم گرفته بود دست‌انداختن را در کنار آموزش فیزیک پیشه کند.

«بچه‌ها، احتمالاً واسه همه‌تون سواله که چطوری من این‌همه کتاب می‌خرم و می‌آم واسه‌تون می‌خونم توی استراحت‌ها؛ خب من نمی‌خرم‌شون، چون اون‌ها رو رایگان از نویسنده می‌گیرم. مثلاً همین کتاب‌ها رو با یه ایمیل به صورت رایگان از نویسنده گرفتم. شما هم اگه خواستین، یه ایمیل بزنین به نویسنده کتاب یا پیام بدین و خودتون رو جای فقیر و فقرا جا بزنین تا دلش به رحم بیاد و کتاب واسه‌تون بفرسته مجانی. جواب می‌ده‌ها...»

آن زمان کتاب «قهوه سرد آقای نویسنده» به تازگی مشهور شده بود و نقل محافل کتاب‌خوری، فلذا چون ایرانی جماعت ذات‌ش طوری‌ست که اگر قارون هفت اقلیم هم باشد، باید چک و چانه بزند و هشت در و شش در شود (کنایه‌ای خراسانی) برای مجانی گرفتن چیزی، من هم در اینستاگرام منحوس به جناب روزبه معین پیامی ارسال کردم با مضمون بیچارگی و... تا شاید که دلش به رحم آید و کتابی رایگان نصیب‌مان شود... 

از آن موقع سال‌ها می‌گذرد و جناب معین هنوز پیامم را نخوانده و من نیز از ملاقات دوباره معلم فیزیک عزیز بازمانده؛ البته بعداً کتاب‌شان را خریدم و خواندم و بسی لذت بردم، اما هنوز هم منتظرم که پیامم را بخوانند تا شاید که کتابی رایگان ازشان بستانم، بالاخره هرچه که نباشد ذات ایرانی همین هست که هست و گفته شد! بله! :)

  • Alireza z.i

Greirats

پنجشنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۹، ۰۹:۲۳ ق.ظ
من خاکستری‌ام، تو خاکستری‌ای، او خاکستری‌ است، آن‌ها خاکستری‌اند، ما خاکستری‌ایم، دنیا خاکستری است، همه‌چیز خاکستری است؛ خاکستری، رنگی خنثی که واقعیتی جز آن وجود ندارد. مرزی نازک میان سفید و سیاه، که حاصل جمع پلیدی و نیکی و شالوده وجود است. جز آن هیچ چیز دیگری حقیقت ندارد و در واقع همه‌چیز در یک ماتریکس خاکستریِ سیال فرورفته‌اند. حتی ذهن چهار فصل من خاکستری است، آن‌هایی که با پرچم رنگین‌کمانی برخاسته‌اند خاکستری‌اند، پاپی که باور دارد به سفید مطلق خدمت می‌کند خاکستری است، او و دنیای دخترانه‌اش خاکستری‌اند، واقعیت خاکستری است و چز پذیرش آن راه گریزی از دیوانگی مرسوم وجود ندارد. به یتیم فلک‌زده‌ای ستم کرده‌ای؟ نگران نباش، هنوز خاکستری‌ای؛ درونت هنوز سپیدی هست. فکر می‌کنی مهم‌ترین شخص زندگی‌ات سفید مطلق است؟ خیال خام نکن، آن‌قدری پلید هست که خاکستری باشد. چرا از خاکستری بودن فرار می‌کنی؟ مگر جمع اضداد بودن انتهای تکامل وجود نیست؟ نه، نه، جمع اضداد بودن زیبا نیست اما خاکستری مسحورکننده است. زیبایی زندگی به خاکستری زیستن است، به خاکستری گفتن، به خاکستری نوشتن، به خاکستری اندیشیدن. و این‌ها در همه احوالی‌ست که واقعیت خاکستری است. تو خاکستری بوده‌ای و اکنون به آن پی برده‌ای و با آن همراه شده‌ای. می‌بینی؟ تمام رنج‌هایی که می‌برده‌ایم همین است که جرئت پذیرش خاکستری را نداشته‌ایم؛ عمری خود را با دشنه توهم و خیال می‌دریدیم که در خود سپیدی مطلق پیدا کنیم اما نمی‌یافته‌ایم، به دنبال پلیدی می‌گشتیم که خود را از آن پاک کنیم اما چون دیوانگان در صحرا به دنبال آب می‌گشتیم. اما حالا سِر شده‌ای: واقعیت را پذیرفته‌ای؛ دیگر به هر نیک و بدی از جای نمی‌شوی و شگفتا که این هم‌زمان پاداش و عذاب است! البته باید هم همین‌طور باشد، ناسلامتی خاکستری است و شالوده‌ای خنثی از سیاه و سفید.
نمی‌دانم این گفته‌ها را چگونه به پایان ببرم، گاه با خودم می‌گویم نکند دیگران بگویند که باز دیوانه‌ای پیدا شد و از اعداد و رنگ‌ها و... سخن‌های بیهوده گفت؟ اما مهم نیست، این رسالتی از پیش معین شده بوده که چیزی را از واقعیات فراموش شده بازگویم: خاکستری زیستن زیباست.
  • Alireza z.i

در آن رخشنده مهتاب خونین...

دوشنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۹، ۰۷:۵۴ ق.ظ

مثل وقتی که زیر مهتاب سرخ، به شمشیرت تکیه دادی اما سپرت شکسته؛ دشمن روبه‌روت ایستاده اما هیچ توانی نداری، نه برای دفاع و نه برای حمله. مثل شوالیه خسته‌ای که شرافت‌ش زیرپا گذاشته شده...

  • ۲۴ آذر ۹۹ ، ۰۷:۵۴
  • Alireza z.i

پلاژیاتو

جمعه, ۲۱ آذر ۱۳۹۹، ۱۰:۴۰ ب.ظ

واسه مطلبی که خیر سرم قرار بوده نهایتاً 20 آذر تحویل بدم به سردبیر، دارم دوتا پایان‌نامه رو که به فاصله یه سال نوشته شدن رو مطالعه می‌کنم. جالبه که جفت‌شون فرایندهای پیرولیز، ترانس استریفیکاسیون و میکروامولسیون رو شرح دادن ولی نویسنده پایان‌نامه جدیدتر دقیقاً حرف به حرف این شرحیات رو مثل پایان‌نامه قدیمی‌تر نوشته. :/

یعنی وا آدما از این کپی-پیست‌های ناشیانه علمی... کاش حداقل یه تغییری در نحوه نگارش می‌داد. :/ (حتی اگه منابع‌شون یکی بوده باشه)

  • Alireza z.i